اگر عکاس شکارچی نور است، کوهنورد شکارچی طلوع آفتاب است

سحر نقش قلمیست برروی بوم جهان

شب روز می شود، و نور در دل تیرگی رخ می نمایاند، در پیش پرده ی شگفت انگیز غروب هر آنچه هست آشکار میگردد.

ساده درعین حال بی همتا، به دنبال درکی فراتر از زمین بر فراز کوه ایستاده ام، جایی که طعم زمان لطیف تر و عمیق تر است. آسمانِ تاریک، پر از ترس و نا امنی، انسان در فضایی گم به یکباره گرمیِ نوازش را در تمام وجود می چشد.

هر طلوع خورشید نشانه ی تولد روزی دیگر است و زمان را یادآور می شود، نهیب اینکه زمانِ کمی باقیست. روزها در گذرند و هرگز یکسان نیستند، همانطور که زمان در لحظات ساخته می شود و لحظه ای با لحظه ای دیگر یکسان نیست، زمان در گذر است و تکراری هم  در کار نیست.

اگر عکاس شکارچی نور است، کوهنورد شکارچی طلوع آفتاب است، در انتظار آن لحظه ی شگرف که روح حیرت زده از درک پدیده ای ناب می ماند. عکاس با دستانش به او خیره می شود و کوهنورد با چشمانش! این نور این اشعه ی بی مانند بر فراز کوه، در شکاف صخره ها سپیده دمان چشم را با اشکال و سایه ها شگفت زده می کند، این زیبایی خیره کننده تا کجا ادامه دارد؟ تا جاییکه صدا هم تغییر می کند، خواه سکوت حاکم بر کوهستانی سرد باشد یا صدای باد در چمن ها یا حتی یک نفس که گویی به عمق وجود آدمی کشیده می شود…

سحر حس ششم است، حسی فراتر از ادراک، گاهی هست و گاهی نیست. من طلوع آفتاب را به غروب آفتاب ترجیح می دهم، همانند آغاز که برایم زیباتر از پایان است.

اولین باری که طلوع آفتاب را دیدم، شانزده ساله بودم، نظاره گر طلوعی خاص و کلاسیک در شکل “v” دره که آفتاب از میان آن طالع شده بود، کم و بیش مانند آنچه که هر کودک از طلوع خورشید تصور می کند. من در قدم گذاشتن به کوهستان و تجربه ی دیدن طلوع آفتاب تردید داشتم، راستش را بخواهید حتی تصور نمی کردم زندگی من در کوهستان بگذرد، اما کوهها و عکاسی از آن همه شکوه و استقامتِ درآمیخته با نور، من را محکوم به ماندن و لذت بردن در این طبیعت دست نایافتنی کرد.

طلوع آفتاب همیشه حیرت آور است، همیشه متفاوت است. بر فراز کوه ها زمانی که نظاره گر نقش نور بر بوم زمین هستیم جهان به سادگی زیباتر است!

من معنای زندگی را در آن لحظه قرار می دهم، وقتی همه چیز شکوفا می شود و دوباره متولد می شود. من هوشیار هستم! من زنده هستم!

بعضی اوقات فکر می کنم می توانم در آن لحظه در آنجا بمیرم، می توانم زنده شوم…

بر فراز کوه ها همه چیز هست و هیچ چیز نیست…

آنچه خواندید ترجمه ای آزاد بود از توصیف نور و طلوع آفتاب از

THE VERTICAL EYE

MATTEO PAVANA ترجمه شده توسط گروه داوینو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *